عشق ممنوعه

اومدم تو قسمت پاسخ به نظرات بنویسم اما ارسال نشد ... مجبور شدم اینجا بنویسم:

نمی خواستم جواب کامنتتو بدم .. چون ده تا کامنت واست نوشتم ولی جواب ندادی ..تازه کامنتی هم که تو وب خودت گذاشته بودم ورداشتی پاکش کردی!!
بگذریم فقط چن تا نکته رو لازم دیدم که بهتون بگم :
مگه من چیزی رو از تو پنهون کرده بودم یا تظاهر کرده بودم به "خوب بودن" که تو می خواستی جلد واقعی منو ببینی ... من که خودم بهت گفته بودم چه اخلاق گندی دارم .. خوبه آخرین بار که همدیگرو دیدیم بهت گفتم ... واقعا تعجب میکنم !!!
ضمنا من ادعا نکردم که سهم کسی رو از عشق دادم بلکه بالای جملم نوشتم که " یه کم روی این جمله فکر کنیم بد نیست"  یعنی خودم رو هم گفتم !!
در مورد اینی هم که گفتی با معرفت و اینا ...
من حداقل معرفتم از تو خیلی بیشتره .. تو که اصلا به وب من سر نمیزنی ولی من مرتب به وبت سر میزدم و میدیدم الحمدا... خیلی هم حالت خوبه و روزی دو سه بار وبتو آپ میکنی و روزی چن نفر رو اد میکنی و میری وبلاگای این و اون و براشون پیغام میذاری ... پس جای نگرانی واسم نبود !!! ماشالا وقت واسه بقیه زیاد داری ولی واسه من نه !!
خوب حتما اونا برات بیشتر ارزش دارن وگرنه یه کامنت یا یه تک زنگ که وقتی از آدم نمیگیره !!
هر جا هستی خوش باشی با دوستای عزیزت!!!

نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط نازی نظرات () |

می خواستم وبلاگ رو حذف کنم چون دیگه بهونه ای برای نوشتنش ندارم ...

اما دلم نیومد .. آخه خیلی براش زحمت کشیدم ... حیفم اومد ...

مگه بهونه ی نوشتن فقط باید اون باشه ... اونی که حتی انقد ارزش قائل نشد که جواب کامنتای منو بده ...

شاید من یه سری کامنت پشت سر هم از ناراحتی ردیف کردم و گفتم .. ولی اون میتونست بیاد و جوابمو بده و بگه اشتباه فکر میکنم پس حالا که چیزی نگفته یعنی اینکه حرفای منو تائید کرده ...

اینجا دیگه واسه دل خودم می نویسم ...

به این جمله هم یه کم فکر کنیم بد نیست :

" اگه نمیتونیم سهم کسی رو از عشق بدیم ... بیخودی ادعای عاشقی نکنیم "

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط نازی نظرات () |

کاش بر ساحل رودی خاموش
عطر مرموز گیاهی بودم
چو بر آنجا گذرت می افتاد
به سرا پای تو لب می سودم
کاش چون نای شبان می خواندم
به نوای دل دیوانه تو
خفته بر هودج مواج نسیم
میگذشتم ز در خانه تو
کاش چون پرتو خورشید بهار
سحر از پنجره می تابیدم
از پس پرده لرزان حریر
رنگ چشمان ترا میدیدم
کاش در بزم فروزنده تو
خنده جام شرابی بودم
کاش در نیمه شبی درد آلود
سستی و مستی خوابی بودم
کاش چون آینه روشن میشد
دلم از نقش تو و خنده تو
صبحگاهان به تنم می لغزید
گرمی دست نوازنده تو
کاش چون برگ خزان رقص مرا
نیمه شب ماه تماشا میکرد
در دل باغچه خانه تو
شور من ، ولوله برپا میکرد
کاش چون یاد دل انگیز زنی
می خزیدم به دلت پر تشویش
ناگهان چشم ترا میدیدم
خیره بر جلوه زیبایی خویش
کاش در بستر تنهایی تو
پیکرم شمع گنه می افروخت
ریشه زهد تو  و  حسرت من
 زین گنه کاری شیرین می سوخت
کاش از شاخه سر سبز حیات
گل اندوه مرا می چیدی
کاش در شعر من ای مایه عمر
شعله راز مرا میدیدی    
                                                

                                                                                     " فروغ فرخزاد "

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۸ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ توسط نازی نظرات () |

سلام

من و عشقم می خواییم اینجا از خودمون بنویسم ...

از احساساتمون ... از با هم بودنامون .. از هم دور بودنامون ...

 

عزیز دلم .. قربونت برم ..  الان تو شمال خوب واسه خودت کیف میکنیا...کاش کنار هم بودیم .. با هم کنار دریا قدم میزدیم ...

ایشالا همیشه خوش باشی

دیروز حسابی اذیتت کردم ... خوب وقتی اس ام اسا رو یکی درمیون جواب میدی و اصلا هم وقت نکردی با هام بحرفی منم اونجوری اذیتت میکنم و بهت میگم پسر بد!!

قربون اون بوسه هات برم من .. قربون نوازشات برم من .. جیگرتو بخورم الهی... 

فدای اون چشمای خوشگل و شیطونت بشم من...

میدونید ما شاید حدود یه ماهی باشه که با هم دوستیم ولی انگاری چند ساله ...

تا حالا دو سه بار هم بیشتر همدیگرو ندیدم ... چکار کنیم دیگه .. شرایط ما دو تا یه جوریه که بیشتر از این نمیشه .. اونم چه شرایطی .. اوه اوه ..

 فقط اینو بدونید که ما تو یه دنیای ممنوع قدم گذاشتیم ... یعنی به حکم عقل این عشق واسه ما ممنوعه ولی با دلمون چکار کنیم .. خوب ما هم دل داریم دیگه !!

 

 

 

کاش می شد بوسه بارانت کنم

جان عاشق را به قربانت کنم

ای که دور از من و در قلب منی

با خبر باش که دنیای منی

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸۸ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ توسط نازی نظرات () |


Design By : Night Skin


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس